|
كتاب مبانی دستور زبان تركی آذربایجانی را از این لینك دانلود كنید: http://www.sharemation.com/gajil11/dastoor-e-zaban.pdf یا از این لینک: https://www.sharemation.com/gajil11/dastoor-e-zaban.pdf در ضمن در این صفحه مطالب مفیدی برای یادگیری زبان تركی وجود دارد(به تركی و فارسی): http://i.1asphost.com/gajil/mekteb.asp از این صفحه هم می تونید كلی كتاب به زبان تركی ( با الفبای لاتین و عربی) و فارسی در مورد زبان تركی دانلود كنید: http://i.1asphost.com/gajil/kitabxana.asp این هم لغتنامه ی ترکی آذربایجانی به انگلیسی و بر عکس برای دانلود : http://www.cst.uwaterloo.ca/~garousi/downloads/AzeriDic.zip این هم لغتنامه ی ترکی استانبولی (آناتولی) به انگلیسی و بر عکس برای دانلود : http://www.sharemation.com/gajil7/engtur.exe یا این لینک: https://www.sharemation.com/gajil7/engtur.exe |
ما زبان مادری را از پدر،مادر و نزیکانمان فرا میگیریم .بر اساس تحقیقات بعمل آمده هر انسان از دوران جنینی با زبان مادری آشنا شده و بعد از زایمان بهنگام شنیدن این زبان عکس العمل نشان داده و بدان گوش فرا میدهد . در طول زمان هر انسانی با زبان مادری خود آشنا شده و آنرا تکرار مینماید . کم کم جمله هائی در زبان مادری تنظیم نموده و خواسته هایش را در این زبان مطرح مینماید . کودک همچنین بمرور زمان یاد میگیرد که با این زبان با نزدیکانش نیز ارتباط برقرار کند . کودک با این زبان بازی کرده با آن خندیده و یا گریه نموده و حتی با آن اعتراضات خود را معلوم میکند . هرکودک با این زبان حیطه شخصیتی خود را معلوم نموده و بوسیله آن میتواند از فرد بودن به اجتماعی بودن برسد . در واقع او با زبان مادری از مسیر مورد بحث به اعتماد بنفس اطمینان میرسد.
وقتی بزبان مادری سخن میگوئیم مابین مغز،زبان و قلبمان رابطه ای مستقیم برقرار گردیده و از طریق آن تمامی خاطراتمان ، تجربه های ذیربط و احساساتمان به جنب و جوش میافتند . با زبان مادری میتوان خاطرات ،احساسات، شادیها، غمها ، حسرتها و آرزوهایمان را بهتر بیان کرده و آنها را بهتر لمس نمائیم . بعبارتی دیگر زبان مادریمان همانند کلیدی قفل درونمان را باز کرده و بوسیله آن استعدادها ،فرهنگ،هویت ،اصالت و هنرمان معلوم میگردد.
وقتی کودکی بمرز شش الی هفت سالگی یعنی بهنگام مدرسه و کتب میرسد در واقع دانسته های بسیاری در قالب زبان مادری را از نزدیکانش فرا گرفته است .در این مرحله دو وضیت مطرح میگردد؛ یا کودک در مدرسه با زبان مادری خود تحصیل را آغاز میکند و یا اینکه کودک در مدرسه با زبان مادری خود تحصیل را آغاز ننموده و در زبان دیگری با آموزش و تحصیل آشنا میگردد.
همه نیک میدانند که مکتب و تحصیلات در تکوین شخصیتی هر فردی به چه اندازه ای اهمیت دارد .مدرسه و مکتب همانند پلی مهم مابین خانواده و جامعه ایفای نقش کرده و کودک را برای زندگی آینده تربیت و آماده میسازد.
مدرسه و تحصیل هویت ،احساسات و بار منطقی برگرفته از خانواده در وجود کودک را تقویت نموده و او را برای برعهده گیری مسئولیتهای مهم در قبال جامعه آینده آماده میسازد . بهتر است ابتدا ببینیم که در وضعیت اول یعنی در شرایطی که کودک در زبان مادری خود تحصیل میکند ،شخصیت و روحیه کودک چگونه شکل میگیرد
متاسفانه این وضعیت برای ما یعنی خلق آذبایجان جنوبی مطرح نبوده و ما همواره در حسرت و آرزوی روزی هستیم که بتوانیم به این موقعیت دست یابیم ...کودک روز نخستی که پا به صحن مقدس مدرسه میگذارد در واقع اولین باری است که از خانواده و نزدیکانش جدا شده و احساسات عجیب و غریبی دارد . او اولین بار است که وارد محیطی رسمی میگردد .وقتی کودک برای اولین بار وارد کلاس درس میشود با آموزگاری که بزبان مادری او سخن میگوید روبرو میگردد . کودک بلافاصله موقعیت برتر آموزگار را درک نموده و به او احترام میگذارد . با وجود اینکه کودک در این محیط جدید از حمایت خانواده و نزدیکانش محروم میباشد ولی باز نیروئی وجود دارد که در راستای ارتباط او با محیط و دوستان جدیدش به او یاری کرده و به او در مدرسه اطمینان و اعتماد میبخشد . کودکی که با همه کس و همه چیز غریبه است در سایه زبانی که آموزگارش بدان تکلم نموده و برایش بسیار آشناست خود را به همه نزدیک حس مینماید . از طرف دیگر کودک براحتی میتواند موادی که آموزگارش تدریس مینماید ،درک کرده و با او ارتباط برقرار نموده و حتی بسئوالات آموزگارش براحتی پاسخ بدهد. این کودک خوشبخت که به خود اعتماد کامل مییابد، با حمایتی که از طرف زبان مادری آموزگارش مییابد خود را دارای قدرت ارزیابی مسائل ، پاسخ به سئوالات و خلاقیت مییابد. بدلیل آموزش در زبان مادری این کودک به خود اعتماد کامل داشته و شخصیت اجتماعی خود را قرص و محکم میکند.
خب در اینجا باید پرسید اگر آموزش و تحصیل بزبان مادری نباشد چه اتفاقی میافتد؟ سوالمان را در واقع باید اینگونه مطرح نمود که ...چرا تحصیل با زبان مادری نباشد !؟
جوامعی که از تحصیل در زبان مادری خود محروم میباشند در واقع مورد ستمی اجتماعی ،فرهنگی ،سیاسی و ... قرار دارند .در اینگونه جوامع براحتی میتوان از بیعدالتی اجتماعی سخن گفت زیرا گروهی از انسانها با زبان و فرهنگی متفاوت بر دیگران تفوق داشته و آنها را به تبعیت از خود وادار میسازند .در اینگونه جوامع همچنین میتوان اذعان داشت که استثمار انسانها و پاکسازی تدریجی آنها از صفحه تاریخ طرحریزی شده است .جوامع انسانی را با راههای مختلفی میتوان پاک نمود ؛ یکی از این راهها نابودی اندخته رموز وراثتی این جامعه در زمینه فرهنگی میباشد . حتما با خود میپرسید رمز وراثتی و یا ژن فرهنگی دیگر چیست؟ ژنهای فرهنگ از نسلهای پیشین برایمان به ارث رسیده است . از سالهای دور بدینطرف حکومتهائی که در ایران سلطه را در انحصار خود داشتند بارها از اینراه برای استیلای خود بر خلقهای دیگر استفاده نموده اند .این حکومتها برای نابود سازی اقوام و ملل دیگر این خاک تحصیل و آموزش دیدن بزبان مادری غیر فارسی را ممنوع نموده و بدینترتیب با نابودسازی فرهنگ و تاریخ آنها این اقوام را بمرور زمان همانند بردگان در اختیار خود قرار دادند. بدینترتیب تمامی حکومتهای ایران سعی داشته و دارند تا با ازبین بردن زبان مادری خلقهای این محدوده را فرسایش دهند .از روز اول مدرسه نظام آموزشی در ایران در راستای نیل به این هدف گام برداشته و سعی در نابودی فرهنگ و زبان خلقهای غیرفارس این سرزمین دارد.
در تمامی کشورهائی که تحصیلات بزبان مادری ممنوع میباشد و علی الخصوص در آذربایجان جنوبی کودک بمدرسه رفته و با محیط ،آموزگار و دوستان جدید آشنا میگردد .او از گفته ها ،دروس و چیزهائی که آموزگارش در زبانی بغیر از زبان مادری برایش تعریف مینماید چیزی درک نمیکند . او این زبان را اصلا نمیفهمد ...کمی با خود بیاندیشید ...واقعا چه وضعیت دردناکیست ! مگر نه ؟
زبانی که از پدر ،مادر نزدیکانش آموخته و به او اطمینان میبخشد در این محیط جدید خریداری ندارد . کوک را برای اینکه درس خواند برای خود کسی شود بمدرسه ای فرستاده اند که زبان آن را نمیفهمد . او بزودی درک میکند که برای اینکه بجائی برسد حتما باید بزبان فارسی تسلط یابد ...زبانی از عهد عتیق و تقریبا مرده که خدا میداند در جهان گلوبال امروزی بدرد چه کسی میخورد . خصوصیات برتر زبان فارسی در ساعات درسی مرتبا به کودک تلقین میگردد تا به دروسی که به این زبان تدریس گشته و او اصلا متوجه معانی آنها نیست ،توجه بیشتری کند . او حتی اگر بتواند این دروس را بفهمد در بازگو کردن آن دچار سختی خواهد شد . او بزبان مادری خود میاندیشد ولی نمیتواند بزبان مادری خود اندیشه هایش را بازگو نماید ...از اینرو هر کودک آذربایجانی عادت مینماید که روندی همانند دارالترجمه ها را تا آخر تحصیلات و حتی تا آخر عمر در مغزخود انجام دهد . بدینترتیب ارتباط مستقیم مابین قلب ، مغز و زبان در این کودک قطع میگردد
کودک ترک آذربایجانی با فرهنگ ، قهرمانان ،ادبیات ،مسائل اجتماعی و گذشته اش بیگانه مانده و کاملا برای بردگی و بیگاری آماده میشود . با همه این احوال باید اذعان داشت که کودکان آذربایجانی با وجود این محدودیتها ،موفقیتهای بسیاری در زمینه های مختلف علمی کسب کرده اند. ولی خدا میداند که اگر آنها میتوانستند بزبان مادری خود تلاش و فعالیت کنند ، به چه مراحل و موفقیتهائی میرسیدند ...بر این باور هستیم که کودک آذربایجانی روزی خواهد توانست بزبان مادری خود نوشته و بخواند.
Sevgi dünyam mənim,toprağim mənim,
Ucalar ucası gül Aərbaycan….
Beşiyim,eşiyim,ocağim mənim
Analar anasi. gül Azərbaycan....
əzəldən yanbsan yenə yanrasan
güzəllər ölkəsi,güzel diyrsan
qanli kəfənlərdi küksunu yarsan
şəhidlər dünyasi gül azərbaycan.....
özləmində Haray yandi,duysana
dərdimi,sözumu ay güzəl ana
dinləsən məni,mən söyləyim sana
gönlümün yarasi gül Azərbaycan
قویون محکوم اولوم میلتچیلیگه من
دنیا دا ملیتین سومین کیم دیر؟!
دلین ایِِِِلین یوردون تالان اءتسلر
اجیب باشینا دوءمین کیم دیر؟!
گرک کوزلریندن گوز اورته بیر کس
قارقا یواسینا یاناشا گر
نیه وطنیمی سوءمیم نیه ؟!
من بیر قارقادان دا اسکیکم مگر ؟!
ملت اراسیندان سوز سالدیم اولسون
اصلینی ایتیرن حرام زاده دیر
مرد اوغول وطنین حاقین ایتیر مز
وطن اینسانا بویوک انا دیر
من دمیرم اوستون نژادان من
من دمیرم اءلیم الر دن باش دیر !!!!!
منیم مسلکیم ده منیم یولوم دا اینسانلار، میلتلر
هامیسی دوست دور قارداش دی
انجاق بیر سوزم وار!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
من ده اینسانام دیلم وار، خالقیم وار
یوردوم وار ، یوام وار
یردن چیخ مامیشام گوبلک کیمی
ادامام حاقیم وار اءلیم اوبام وار

بورا آذربایجان اودلار یوردودور
سانما یوخلاییبدیر سس سیز سمیر سیز
دئمه چؤکوب شهره اؤلوم قورخوسو
گئجه نی دالغا سیز یاشایان دنیز
سحره گؤرورو توفان یوخوسو
باخیشلار پایلاشیر مین بیر گیزلینی
دوداقلار سوسسادا کؤنوللر دویور
یوز ایللر بوکمه ییب ارکین بئلینی
هله ده وارلیقین ، ائلین قورویور
بوز گؤلون مورگولو گؤروب آلدانما
ساوالان کؤکسونده جوشان وولکاندیر
گؤردوگون قارا گون بو ائل بو تورپاق
ایگیدلر بئشیگی آذربایجان دیر
بو یئرده آرخانی گؤره ن گؤزلر وار
هامارلار اوچوروم دؤنوملر دوزدور
بو یئرده یایئنی چکن سازلارین
سنگری ماهنی لار اوخلاری سؤزدور
آتیلان قورشوندور هر بیر بایاتی
ستارخان توفنگی بو گون قلم دیر
بیلگی یاراقینا ساریلان اوزان
کؤکسونده قوپوزو قورقود ده ده م دیر
بو یئرده بئشیکده ن باشلانیر دؤیوش
گئچیلمز یوللاری آشیر لایلالار
قارانلیق گئجه لر قودوراندا قیش
اومود باغچاسیندا گول له نیر باهار
آزادلیق هایقیران بابک قالاسی
چاغلا ایاقلاشان سینماز اوردودور
سوسماز نسیمی سسی سویا رلارسا دا
بورا آذربایجان اودلار یوردودور
|
بزرگان عالم همه ترك بودند دكتر باستانی پاریزی
شنیـــدم بـه تركیــه میگفت تـــركـی كــــه تركنــد یكسر بزرگـان عالــم چه جالوت و طاعوت و موسی ابن عمران چه سقــراط و بقراط و عیسی ابن مریم چه داوود و هــود آن رســول گــرامی چـه یعقوب و نــوح آن نبــیّ مكــرّم چه زرتشت و مـانی چه بودا چه گانـدی چه سلمـــان و بـوذر چه مقداد و میثم چـه سنگین دل افراسیــاب و چه پیـران چه روئین تـن اسفندیــار و چـه رستم چه بــو نصــر و بیـرونی و ابـن سینــا چه خیّــام و رازی چه حلاج و حاتـم چه حسان و چه حافظ چه سحبان و حافظ چه فضـل ابن یحیی چه یحیی ابن آثـم چـه شمس و نظــامی چه ملّای رومــی چـه فـــردوسـی آن استـــاد مسلّــم چه كانت و دكارت آن دو دریای حكمت چه پادلــو و پاستــور دو علم مجسّـم چه آن فخـــر تاریخ آتــا تـورك نامی چه بیسمارك آن مــامور صــدراعظـم چه جرجیس و چرچیل و لقمــان دانــا چه شمس و چه لقمان چه ابراهیم ادهـم ز دارویـن و گـالیلـــه و هشتـــرودی ز جمشیـد جم تـــا به جمشید اعلــم بپـــرسیــد رنـــدی كـه راًی گـرامی از این دیـدگـــه چیست دربــاب آدم بگفت ایـن حقیقت چـو روزست روشن كه بـــود اول او تـرك بعداً شــد آدم
جواب ترك تركیه به دكتر باستانی پاریزی حمید ترک اوغلو
بســـا از بزرگـــان اهـل قلــم سـرایند شعر و غزل بیش و كـم چنــان خودپسندند و پر مدّعـــا كنند ادّعـــای خـدائـی بمـــا نمیخواستـم مــو شكافی كنــم خطـای كسی را تــلافی كنــم ولی صحبت اینجـا ز حیثیت است طرفداری از حق یك ملّت است از آن خوپسندان بــرای شمــــا شناسانم اكنــون شوید آشنـــا یكــی باستــانی پاریــزی است كه او دكتـر سِرتِق و هیزی است نویسد كه آدم ازل تــرك بـــود سپس گشت آدم رســالت نمود شــده تــرك آدم بقـول شمـــا شما كـــی شوید آدمی دكتـرا (زدی ضربتم ضربتی نــوش كن) جوابی كه دارم تــرا گوش كن بعید است از چون تو دكتــر بسی اهـــانت كند بـــر زبان كسی همه اهل منطق بر ایـن باور است كلید زبـان در دهان مـادر است اگـــر بی پدر مـادری هم بـدان كه مادر گرامی است در هر زبان نــدانم ز تــركان چه بد دیدهای كز ایشان چنین سخت رنجیدهای بَدی دیــدهای گر ز افراسیــاب سكندر سـرت كاخ كرده خراب لبت را تموچین اگــر دوختـــه عـــرب هم كتاب تـرا سوخته بخــاكت بسی دشمنان تــاختند چه از كشتــهها پشتهها ساختند كجا بودی آنگاه ای ضـــد ترك نهان گشته بودی مگر زیر كرك خودت كردهای عمـر بیهوده صرف چو كبكی فرو برده سر زیر برف ز پشت خـودت گشتــهای بی خبر نفهمیدهای دارد آنجــا خطـــر دگــر بیش از این طعنه بر مـا مزن كه هــرگز نبودی بفكــر وطـن چـــرا هست بر مـــا زبانت دراز نگه كــن بتاریخ بـا چشـم بـاز ز بدبختی خویش عبــرت بگیـــر ز مردان كمی درس غیـرت بگیر رقیبت روان گشتــه آنسوی مـــاه تو هم ماندهای تاكنون قعـر چـاه چـو سگها كم از دورها پارس كن سخنرانی از ترك و از فارس كن ز نفرت دل خویش را پـــاك كن نشد پاك اگر بر سرت خاك كن دگر مُرد هیتلر بـدان ضرب شست غــرور نــژاد آفـرینان شكست همه مردمــان هست با همدگـــر برادر ز یك مــادر و یك پــدر بیــا این یكی پنـد را گوش كـن نفـاق افكنی را فرامــوش كـن تـو گفتی كـــه پور پشنگیم مــا كه این افتخــار است بر تركهـا كه هرگـز نكشتند ایـــن تركهــا چو رستم به نیرنگ فرزنـــد را یقین شــاه كاووس هم ترك بـود شمــا را بدانگونه رســوا نمود بعالــم كن اكنون چنــان وانمود اهورای مزدات هم فــارس بود بــده شمسِ تبریــز مـا را بمــا ابوالقـــاسم فـارس مال شمــا نــــدارد كسی از شمــا انتظـار كه از حرفهایت شوی شرمســار لب شعر اینجا دگــر بستنی است سكوت ارچه سرشار از گفتنی است |
|
ستار قرهداغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۸۵ق (۱۸۶۸ میلادی) به دنیا آمد. او از اهالی قرهداغ آذربایجان بود که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی اش بر میگشت. او و دو برادر بزرگترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری میشد، سرانجام او در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. این امر کینهای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد. جوانی ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر میخاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت. سپس با میانجیگری پارهای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان حفاظت از املاک خود را به او میسپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار میداد. مشروطه طلبان تبریز، در عکس ستارخان و باقر خان نیز دیده میشوند او در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازیها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر میشد و درباره مقاومتهای سرسختانه وی مطالبی انتشار مییافت. در اواخر کارِ محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز کرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذکر شدهاست که ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که میخواست بیرقی از کنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال کنسول، من میخواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمیروم.» پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود. هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرتهای زیبا و قالیهای گران قیمت و چلچراغهای رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابانهای ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده میشد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانیهای مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محلهای تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او میبایست سلاحهای خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند. آرامگاه ستارخان در جوار بقعه عبدالعظیم حسنی در شهر ری بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی، که جمعا سه هزار نفر میشدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پلهها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق). بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران دار فانی را وداع گفت و برخلاف وصیتش، در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع میکردند به خاک سپرده شد. او هنگام فوت حدود ۵۳ سال داشت. |
رحمتلیك استاد میكائیل آزافلی گونش ایلی 1303-نجو ایلده آذربایجانین توووز (طاووس) ماحالیندا آزاف كندینده انادان اولدو.
او همان كند ده بویا-یاشا دولدوقدان سونرا یاواش-یاواش هنره مایل اولوب ساز چالماغا، شعر قوشماغا هوس گوستریب، نهایت ائل ایچینده ((عاشیق)) اولور. ائل عاشیقی چوخ تئز عدالت وورغونو اولور و اونون دالینجا یئری-گویو گزیر:
خوشدور جانی حق یولوندا اوزدویوم
شرفینه سؤزدن اینجی دوزدویوم
آزافلی یام دونیا اوچون گزدیییم
عدالت دیر، عدالت دیر، عدالت
آمما استالینین میلیون لار انسانی گولله له دیگینی گؤردوكده او دیكتاتورا قارشی چیخیب، پرستش اولونان شكیلین اوزونه مركب سپیب، دیكتاتورون ((اوزونو قارا)) ائدیر.بونا گؤره ده امنیت مامور لارینین طرفیندن یاخالانیب زیندانا آتیلیر. مودتلر زینداندا قالاندان سونرا نهایت بیر گون حبسی قورتولوب ائل ایچینه قاییدیر.
بو زامان بویوك وطن محاربه سی باشلاییر و عاشیق سربازچیلیغین، كشفیات اداره سینده كئچیرماغا قرار وئریر.
آمما اوردا روس لارین آذربایجان لیلارا ائتدیگی ظلم لری گؤردوكده قانی جوشوب یئنه عدالت سیزلیگه قارشی چیخیر.
قضا دان بیر گون نئچه آذربایجانلی سربازین بیر روس كاماندری طرفیندن نارفیق لیق( غیر كمونیست لیق) اتهامی ایله عدالت سیزلیك له گوللله نمه سینی گؤردوكده بیر آذربایجانلی افسرله بیر لیكده(( روس كاماندرین)) اؤلدوروب قاچاق دوشور.
محاربه بیتدیكدن و عمومی عفو اعلان اولدوقدان سونرا، باشی قالماقاللی انقلابچی عاشیق اؤز صنعتینه قایدیب شعرلری ایله ائل-اوبانی روس لارین علیهینه جوشدورور.
اشغالچی روس اَل آلتی لاری اوچونجو دفعه اولاراق اونو یئنه ده توتوب حبسه آتیرلار.
بیر مودت سونرا آذربایجانین غیرتلی ائولادینین آغیر چالیشدیقلاری كولگه سینده عاشیق حبسدن قورتولوب یئنه اؤز صنعتینه قاییدیر.
میلادی 1987-نجی ایلده عاشیقین((قوجا قارتال)) كتابی نشر اولور و استادین شعرلری گون اوزو گؤرور.
استاد آزافلی میكائیل نهایت روس و اونلارین اَل آلتی سارساق، یالتاق لاری ایله بیر عؤمور موبارزه آپاردیقدان سونرا تاسفله 1990-نجی ایلینده، آنا وطنی ظالیم روس لارین الیندن قورتولا-قورتولدا وفات ائدیر.
اونون 70 اسلسگس نئچه ایل اؤنجه بؤیوك طنطنه ایله یوردونون غیرتلی عالیم لرینین یاردیمی ایله جشن توتولور آمما تاسفله ظالیم شوروی حكومتینین دیزه چؤكمه سینه رغما هله ده اونون ایللر بویو روس لارلا ملی موبارزه سی، یارادیجیلیغی اوستونه كولگه سالیب و یاخشی حالدا تحقیق اولماییب دیر.
بو یازی عاشیقین كامل دیوانینین اؤن سؤزوندن عكس اولونوب.
استاد عاشیق آزافلی میكائیل دن بیر نئچه شعر:
آذربایجادانام آذر اوغلویام
سوروشسالار كیمم، هارالییم من
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
آتام قوجا قافقاز، آنام بو وطن
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
بوردا دده قورقود بویلاری قوردو
سالسالی، بابكب اجنبی ووردو
نظامی، فضولی، نسیمی یوردو
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
((اَوستا))،((خمسه سی)) عصمت چیراغی
زردتشتین وطنی مین جنت باغی
فسونكار، بهره لی هر بیر اویلاغی
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
نئچه اشغالچیلار باج-خراج آلدی
عصیر-عصیر یادلار الینده قالدی
هر دیاری ثروت، جاهی-جلالدی
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
نئچه مین داهی یه آتا-آنا دیر
قارتالی ذیروه لر خانا-خانادیر
دنیا بیر یانادیر او بیر یانادیر
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
هر داشی تورپاغی تختی-تاجیم دیر
هر داغی، آرانی قبله گاهیم دیر
هر اوغلو قارداشیم، قیزی باجیم دیر
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
مدح دیانتلی بؤیوك صنعت لی
اَیلمز وسعتلی، دؤنمز غیرتلی
ایگید-جسارتلی، شاعر-قدرتلی
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
طالعی تاریخی لرزه یه سالان
زال لار قیلینجینی داشلارا چالان
ارضین بهشت باغی، جنتی اولان
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
آزافلی عالیم لر حیراندیر اونا
ائله ائولادی وار جهان دیر اونا
یوز مین جانیم اولسا قورباندیر اونا
آذربایجاندانام، آذر اوغلویام
من سنین عشقینله
سن عزسز آنانین بالاسی یام من
چكمه گل گؤزومدن گؤزونو وطن
گونش ضیاسی لا، باهار الیله
حك ائتدیم سینه مه اؤزونو وطن
دؤشونده سود اَمدیم، قوینوندا یاتدیم
سینه نده بؤیودوم ، كمالا چاتدیم
من سنین عشقینه یازدیم ، یاراتدیم
اؤله رم چئویرسن اوزونو وطن
حیات یول لاریندا آغاردی تئلیم
سوز، صنعت ذیروه نه چاتمادی الیم
یوز مین شاعر گله، یوز مین ده عالیم
یازسالار قوتارماز، سؤزونو وطن
بهشت دیر تورپاغین، سئیرین، چمنین
یوردونا باغلیدیر اوره ییو سنین
نئچه مملكتین، نئچه اؤلكه نین
ایر بیر بارماغینین اوزونو وطن
سنسیز آزافلی نین هئچ اوزو گولمز
یوز دونیا وئرسه لر عینیمه گلمز
دنیزلر قلبیمده گئچیره بیلمز
آلیشان اودونو، كؤزونو وطن
آذربایجان
آذربایجان زمان-زمان
دویان دگیل گؤزوم سندن
قان قانیندان، جان جانیندان
عمروم سندن، اؤزوم سندن
سن آرزومون چیچه یی سن
گؤزه لیم سن، گؤرچه ییم سن
سن الهامین اوره یی سن
مایالانیب سؤزوم سندن
سن ابدی شان- شهرتیم
آدیم سانیم، دیانتیم
كرم عشقیمة محبتیم
جان مندندیر دوزوم سندن
سن عمرومون باهار یازی
ائتمز طالع یازان یازی
آزافلی الینده سازی
دئیر دوزوم-دوزوم سندن
|
مدرسه ده موعللیم یئنه دؤیدو الیمدن باجارمادیم فارسی'نی ایراد توتدو دیلیمدن
دئدیم: آغا موعللیم وورما، گؤینه دی الیم نه دیر آخی گوناهیم توركو'دور منیم دیلیم
یاپیشدی قولاغیمدان دئدی: بوراخ توركو'نو او قالدی ائوینیزده اونوت گئتسین كؤكونو
اؤیره نمه سن آب – بابا آچاجاقسان الینی كؤتك یئیه ندن سونرا اونودارسان دیلینی
سنین هاران تورك'دور؟ آذری'سن ، آذری كیم اؤیره دیبدیر سنه بئله یانلیش سؤزلری
آخدی گؤزومون یاشی تیتره دی دیل – دوداغیم بئله یالان سؤزلره اینانمادی قولاغیم
آنام منی اویدورماز آتام منی آللاتماز بو سؤزلرین هئچ بیری منیم عاغلیما باتماز
نییه منیم آدیمی سوروشماییر اؤزومدن نییه سؤزون دوزونو اوخوماییر گؤزومدن
هركس یالان دانیشسا آللاه'ین دوشمانیدیر من كی یالان دئمیرم بو اونون یالانیدیر
لایلای دئییبدیر آنام منه بئشیكده توركو دانیشمیشیق هامیمیز ائوده – ائشیكده توركو
نه دن گرك یازمایاق دیلیمیزی كیتابا؟ مدرسه ده نه اوچون گلمه یك بیز حئسابا؟
هئچ عاغلیما سیغماییر نه دیر بونون جاوابی سو یئرینه اوخویام مدرسه میزده آب'ی
یقین كؤتك یئمزدیم اوخوسایدیم دیلیمی گؤینه رتیدن سیخمازدیم قولتوغوما الیمی
قوی بؤیویوم بیر اؤزوم اولاجاغام موعللیم اوندا چوخ ایش گؤره جك بو گون گؤینه ین الیم
كیلاسیمدان گله جك ائلیمیزین اؤز سسی اولاجاقدیر او زامان تورك'ون ده مدرسه سی |
| شانلی سهندیم |
![]() شاه داغیم ، چال پاپاغیم ، ائل دایاغیم ، شانلی سهند'یم، باشی طوفانلی سهند'یم ، باشدا حئیدر بابا تک قارلا- قیروولا قاریشیبسان، سن ایپک تئللی بولودلارلا اوفوقده ساریشیبسان، ساواشارکن باریشیبسان، گؤیدن ایلهام آلالی سئیر-ی سماواتا دئیه رسن، هله آغ کورکو بورون ، یازدا یاشیل دون دا گییه رسن، قورادان حالوا یییه رسن! دؤشلرینده سونالار سینه سی تک شوخ ممه لرده، نه شیرین چشمه لرین وار! او یاشیل تئللری یئل هورمه ده آینالی سحرده، عیشوه لی ائشمه لرین وار، قوی یاغیش یاغسا دا یاغسین، سئل اولوب آخسا دا آخسین، یانلاریندا دره لر وار! قوی قلمقاشلارین اوچسون فره لرله، هامی باخسین، باشلاریندا هئره لر وار، سیلدیریملار، سره لر وار، او اتکلرده نه قیزلار یاناغی لاله لرین وار! قوزولار اوتلایاراق نئیده نه خوش ناله لرین وار! آی کیمی هاله لرین وار! گول - چیچک ده بزه ننده ،نه گلینلر کیمی نازین! یئل اسه نده او سولاردا نه درین راز-و نییازین! اوینایار گوللو قوتازین...! |
صمد بهرنگی معروف به (بهرنگ) در دوم تیر ماه 1318 در تبریز از پدر و مادر تبریزی بدنیا آمد و در کوچه جمال آباد محله چرنداب تبریز بزرگ شد و به دبستان رفت. صمد وقتی که تازه به دبستان رفته بود و کلاس اول می خواند, صبح ها کاسب های سرگذر پسر بچه ای را می دیدند که کفشهایش را زیر بغل زده و تند می دود. از یکدیگر می پرسیدند این بچه کیست؟ تا اینکه معلوم شد که این بچه, پسر گارگری است به نام” عزت ” که تازه گی به این محل آمده و اتاقی را اجاره کرده است. او برای این می دود که مدرسه اش خیلی دور است و می ترسد, سر وقت نرسد و کفش هایش را به خاطر پاره نشدن زیر بغل می زند. اسم این بچه ” صمد” است.
صمد 10 ساله بود که پدرش با موج بیکارانی که به قفقاز و باکو می رفتند به قفقاز رفت و تامین معاش خانواده به دوش این کودک خردسال افتاد. از همان وقت با رنج و مشقت طبقه زحمتکش آشنا شد و تا آخرین زوایای فقر و محرومیت پیش رفته بود و مبارزه با سختی ها از اوان کودکی و فشار اقتصادی, خود سنگ بنای شخصیت زنده و پر تحرک ” صمد” در آینده گشت. حال شاید کمتر دانش آموخته ای در آذربایجان باشد که وقتی سخن از رژیم ستم شاهی و ظلم های آنها به میان می آید, به یاد ” صمد بهرنگی” آن مبارز یکه تاز آذربایجانی نیفتد و یادی از ماهی سیاه کوچولو و نامه های مضمون دار او نکند. این آثار که از درد و رنج و ناله های مردم غیور آذربایجان نشات گرفته حاصل یازده سال مشایعت و همزیستی و همدردی با روستاییان آذربایجان می باشد. وی که معلم روستای آذربایجان بود, بزرگترین مشغله ذهنی خود را همان بچه های دبستانی ساده روستاها می داند و از آن می نالد. او در جواب یکی از شاگردان خود که از صداقت و احترام خود خطاب به معلمش, او را “آقا” صدا می زند, ناراحت می شود و می گوید: چرا به من “جناب آقا” می گویی؟ نکند هنوز اعتقاد به آنگونه القاب داری؟ حتما” که نه.
آری, همه شاگردان با او چنان صمیمی بودند و دوستش داشتند و به او عشق می ورزیدند, صمد را “صمد خان”, “برادر ما صمد”, “صمد آقا”, و گاهی به ریشخند ” صمد بهرنگی تهرانی” خطاب می کردند. صمد همکلاس شاگردان روستاهای آذربایجان بود. رفیق بازیهایشان و همدم دردهایشان, چرچی کتاب برایشان.
اگر لقب ” دوست بزرگ بچه ها” را نویسندگان و نقادان و آژانس های رسمی به ” هانس کریستن آندرسن”, ” جاناتان سویفت”, ” هالن گرنر و…داده اند. صمد این لقب را از دوستان حقیقی اش, از بچه های کلاس اول ممقان , آخیر جان, پکه چین ,از کودکان پا برهنه آذربایجان دریافت کرد. زندگی باورنکردنی صمد به قول دوست نزدیک اش ” غلامحسین ساعدی” بزرگترین شاهکارش بود. او معلم تبعیدی به روستاها, ولی عاشق روستاها بود. روزهای تعطیل به تبریز می رفت و با چمدان پر از کتاب به روستا بر می گشت. روزی که صمد نبود بچه ها دلتنگ می شدند. فردا صبح جاده خاکی روستا با دوستان صمد, با همه دانش آموزان کلاس به استقبال معلم خود می نشستند تا کلاه پشمی - که به اعتبار صمد, تاج معلمی و قصه نویسی کودکان بود از پس کوههای یام آشکار شود و صمدا چمدان کتابش در دست به تبسم همیشگی صبحی دیگر را به دوستانش سلام کند. او همیشه به موقع می آمد و درس شروع می شد. روح و وجود او سرشار از عشق به کودکان بود و قلب همه شاگردانش لبریز از محبت او نسبت به شاگرد و معلم چنان در هم تنیده بود که بدون آقا معلم, بدون صمد روستا و مدرسه غمگین بود و صمد بدون شاگردانش دلتنگ. صمد که برای تنظیم کتاب ” الفبایش” به تهران رفته بود در نامه ای به کودکان روستا چنین می نویسد: “…بچه ها خیال نکنید که خیابان و کاخ های سر به آسمان کشیده تهران مرا از خود بی خود و شما را فراموش کرده ام. شما کارکنید, کتاب بخوانید و کتابخانه مدرسه را غنی تر کنید, من در اولین فرصت پیش شما می آیم. بچه ها, دلم می خواهد شما را ببینم. باز برف را تماشا کنم و زیر ریزش آن راه بروم”. صمد سرشار از احساسات بود و همچون یک روستایی, جامعه روستایی را با تمام وجود حس می کرد. ” با صمد بود که کودک جهان سومی, کودک جامعه پیرامونی, کودک کارگر, کودک فقیر و معترض, کودک حاشیه نشین , کودک روستایی از حاشیه و سایه به متن و مرکز داستان آمد. آدمها تغییر کردند صحنه واقعی تر شد و ادبیات کودک ایران که روی سر مصنوعی و گچی ایستاده بود و وارونه به دنیا می نگریست, روی پاهای واقعی خود قرار داده شد. به جرات می توان گفت صمد بنیانگذار ادبیات نوین کودک ایران است”.
او معتقد بود که هر قومی حق دارد که در کنار زبان رسمی کشورش به زبان مادری حرف بزند و بنویسد و کتابهای درسی باید به صورت ایالتی و ناحیه ای طرح و تنظیم گردد و در این کتابها از عناصری بهره جست که برای کودکان روستایی عینی و قابل لمس باشد نه ذهنی و رویایی. از اینرو صمد کتابی در زمینه تدریس الفبا برای کودکان دو زبانه تدوین کرد که نظیر نداشته و نداشت ولی متاسفانه هرگز نتوانست چاپ شود.
در زمانی که بر اثر اعمال سیاستهای شوونیستی به اصطلاح آسیمیلاسیون فرهنگی, استفاده از زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی و مطرح کردن هر گونه مسایل قومی ممنوع شده بود, صمد شجاعانه قدم به میدان گذاشت و با همکاری بهروز دهقانی کتاب ” قوشمالار و بولماجالار” را تالیف و اقدام به جمع آوری فولکور آذربایجانی نمود و همچنین داستانهای خود را با الهام از قصه های آذربایجانی که ریشه در فرهنگ چندین هزار ساله این ملت دارد تالیف نمود. باین ترتیب ثابت کرد که حتی در زیر فشار هم نباید مسائل قومی و ملی خود را نادیده گرفت. او اعتقاد داشت هر فردی باید به زنده نگه داشتن و دفاع از تاریخ گذشته و ادبیات ویژه خود کمر همت ببندد. صمد با زبانی ساده و روستای قهرمانان ملی آذربایجان از جمله بابک, کور اوغلو, قاچاق نبی, ستارخان و…را که از میان مردمی زحمتکش برخاسته اند و برای رهایی وطن خود از یوغ دشمنان و فلاکت مبارزه کرده اند,برای دانش آموزان خود بیان می کرد و آنان را به پاسداری از میراث کهن خود که حاصل جان نثاری و تلاش چندین صد ساله گذشتگان است فرا می خواند و دانش آموزان را در قبال این وظیفه مهم مسئول و مسئولیت پذیر می داند.
” در این روزگار که قطعی آدم است باور کنید من نمی خواهم چیزی بشوم تنها می خواهم یک انسان بشوم” . صمد این معلم روستاها با چنین ایده و آرمانی زندگی کرد . او در باره خودش می گوید: ” مثل قارچ زاده نشده ام بی پدر و مادر, اما مثل قارچ نمو کردم ولی نه مثل قارچ زود از پا درآمدم.هر جا نمی بود بخود کشیدم, کسی نشد مرا آبیاری کند. نمو کردم مثل درخت سنجد و کج و معوق و قانع به آب کم, و شدم معلم روستاهای آذربایجان”.
صمد معتقد بود :” یک انسان هرگز دروغ نمی گوید.” اینچنین تفکر او در آن زمان و جو حاکم بر جامعه باعث شد که وی را مرتد , دیوانه و حتی از خود بیگانه معرفی کنند تا او را به گوشه نشینی مجبور و فعالیت اش را محدود کنند. چنین ایده های او در جوانی چندی نگذشت که جمع کثیری از انقلابیون و نویسندگان صاحب نام زمان خویش را متوجه خود ساخت و از سر تا سر ایران برای دیدن او به تبریز آمدند.
چندی از آنان درباره صمد و مرگ مشکوک او چنین می نویسند:
احمد بصیری : “…وقتی تو رفتی ماهی سیاه کوچولو به دریا رسید…”
طاهر احمدزاده: سال 50 بود که به دیدار آیت ا…طالقانی رفتم. وقتی وارد اتاق شدم, نوشته ای را مطالعه می کردند. گفت : این نوشته را مطالعه کرده ای؟ نوشته ی صمد بهرنگی بنام ” ماهی سیاه کوچولو” بود. گفتم خوانده ام, گفت : این را برای کودکان نوشته اما ما بزرگترها این را بخوانیم.
محمود دولت آبادی: کتاب 24 ساعت در خواب و بیداری بهرنگ را خواندم, ساده و روان بود. مثل آب که در بستر جوی روان است…بخوبی دیدم که او به زندگی شرافتمندانه آدمی عشق دارد. تولستوی در جایی گفته:تمام تاریخ اروپا می تواند زمینه یک رمان تاریخی قرار بگیرد. همچنانکه فقط یک روز از زندگی یک دهقان
نا مشخص روسی, اما هیچکس نگفته بود که ساعت 24 از زندگی یک پا برهنه ایرانی می تواند, زمینه یک قصه قرار گیرد که در آن اندیشه های دقیق یک نویسنده با دقت جریان داشته باشد و بهرنگ این را عملا” ثابت کرده…بعد از اینکه او خونش را به ارس (آراز) داد, نمی دانم چرا قلبم گریست؟ دردی بر درد و اندوهگین به آثارش رجوع کردم, کتابهای نازک, ساده و درست. او بدرستی اندیشیده بود و صادقانه هنر را در خدمت اندیشه های عزیزاش گرفته بود و اندیشه اش را طبق اخلاص پیش من و تو گذاشت.
اسد بهرنگی ( از قلم برادر): نوشتن درباره کسی چون صمد, که سنی از او نگذشته بود و درباره خودش هم حرفی نزده بود که از میان رفت و عقیده هم داشت ” آنقدر گفتنی است که نوبت به از خود گفتن نمی رسد” مقام ها و ریاست های مختلف و کیابیایی هم نداشت پدر و مادرش هم از مردم عادی همین شهر و دیار بودند, مشکل بود. برادرم صمد می خواست همیشه معلم باقی بماند, اینکه بچه ها را ببیند و دینش را ادعا کند. ماهی سیاه و داستانهای دیگر او آخرین نوشته های او نبود. صمد در تهران چند ماهی سرگرم تنظیم کتاب ” الفبایش” بود.
جلال آل احمد: شنیدن خبر دشوار بود. صمد مرد! که ما برایش آرزوها در سر می پختیم؟ این زبان روستائی های دیارش و وطن اش آذربایجان. این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعید این همپالکی تازه به راه افتاده, هانس آندرسن این معلم سیار که از لای سطور حیدر بابایه سلام, پا در راه گذاشته بود و به ساوالان وخلخال می گریخت. نکند آخر سر به نیستش کردند؟ نکند خود کشی کرده؟!! نه چرا چنین آدمی باید به رود خانه زده باشد؟ مگر آراز در 16 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را بغلطاند؟ من فقط این را میدانم که صمد نباید مرده باشد, مگر می توان باور کرد؟!
م.صدیق :صمد بهرنگی بی اغراق یکی از شرکت کنندگان فعال در نوسازی ادبیات معاصر ایران (بویژه آذربایجان) است. تلاش بهرنگ در راه مبتکرانه جدیدش قابل تحسین است و این روش خلاقانه در انتشار داستانهای کودکان دید تازه ای به نویسندگان می دهد. در داستانهای بهرنگی دیگر از دیو , پریزاد ,خاقان و مبارزات تخیلی جادوگری و پری و…که چاشنی و محتوای داستانهای کودکان تمام دنیا شده, خبری نیست و بدرستی می توان گفت : بهرنگ تحولی در ادبیات کودکان و در نتیجه ادبیات معاصر بوجود آورده.
موسوی فریدونی: بهرنگ به منطق کودکان وارد است. زبان آنها را می فهمد و با آگاهی که نسبت به زمان و مکان دارد و وظایفش برای کودکانی که آینده برای آنهاست, قصه می گوید. بهرنگ جز آنکه قصه گوی بچه هاست, رابطه و نماینده آنها نزد بزرگسالان است. آرزوی آنها و راه بر آورده کردن آنها را نیز می داند…
آراز: در قصه هایی که در اواخر بهرنگ در زمینه کدکان نوشته, فریادهای یک اسیر نهفته است و دیگر مسائل زندگی اجتماعی تحت الشاع و در اطراف آن دور می زند و نتیجتا” اثری که بتواند شعور اجتماعی را تحرک بخشد و ضرورتی که به حال کنونی باشد, بوجود می آید و در عین حال برای کودکان نوشته میشود.
احمد شاملو: آنچه مرگ صمد را تلخ تر می کند از دست رفتن موجودی یگانه است. مرگی است که براستی ایجاد خلاء می کند. شهری است که ویران می شود, نه فرو نشستن بامی, باغی است که تاراج می شود. نه پرپر شدن گلی, چلچراغی است که در هم می شکند. نه فرو مردن شمعی و سنگری است که تسلیم می شود نه در افتادن مبارزی!
از دیدگاه غربی ها :
براد هانس: بهرنگی به منظور فرار از دست سانسور, شکل قصه عامیانه را برگزید. قصه نویسی بهرنگی شامل قصه های عامیانه است که از ترکی آذری ترجمه شده و یا خود قصه ای جدید به شمار می آید.
از آیینه نویسنده ای از کشور همسایه
مقصود حاجی یف : صمد در قلب شاگردانش عشق به زندگی و مبارزه بیدار می کرد.
آری با مرگ صمد, خیلی از نویسندگان قلم خویش را بدست گرفتند و اندیشه های خود را در باره این صاحب قلم آذربایجانی می نویسند, و حتی عده ای از اینرو صاحب شهرت می شوند.
از حرف های مادر صمد:صمد غیر از بچه های دیگرم بود. روزی به او گفتم چرا زود زود به خانه خواهرهایت نمی روی؟ آخر آنها هم کسی ندارند, چشم به راهند. صمد در حالی که ناراحت شده بود گفت: ” من نمی فهمم مادر! تو چرا این حرف را می زنی, اولش که من هر وقت فرصت کردم سری به آنها می زنم. در ثانی مگر مردم بی چیز و فقیر, بچه های بی پدر و مادر کم هستند؟ چرا نمی گویی سری به آنها بزن. مگر خواهران من از آنها درمانده ترند, اینها باز هم هر چطور شده خانه و شوهری دارند. زندگی و سامانی ولی آنها…
بهرنگی و جریان اندیشه های او در آثاراش:
«کرم شب تاب گفت : رفیق خرگوش من, من همیشه می کوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم. جنگل را روشن کنم. اگر چه بعضی از جانوران مخسره ام می کنند و می گویند: « با یک گل بهار نمی شود تو بیهوده می کوشی با نور نا چیزت جنگل تاریک را روشن کنی». خرگوش گفت: این حرف مال قدیمی هاست ما هم می گوییم: « نور هر چقدر هم ناچیز باشد, بالاخره روشنایی است» ( عروسک سخنگو).
« من دیگر نمی توانم اینجا گردش کنم, باید از اینجا بروم…می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست و کجا می رسد, دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر, چه خبرهایی است؟»
« من میخواهم بدانم که, راستی راستی, زندگی یعنی اینکه, تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر, هیچ. یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟»
« مرگ خیلی آسان می تواند به سراغ من بیاید, اما من تا می توانم زندگی کنم, نباید به پیشواز مرگ بروم البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می شوم , مهم نیست, مهم این است که زندگی یا مرگ من, چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد…» ( ماهی سیاه کوچولو).
صمد در عمر کوتاه خویش از دانشسرای دبیری گرفته تا روستاهای دور افتاده آذربایجان هیچوقت از قلم خویش جز برای آگاهی ملتش استفاده نکرد و همه این موارد رژیم ستم شاهی را سخت نگران کرده بود و دژخیمان رژیم پهلوی تصور می کردند که با نابودی صمد, اندیشه های او را نابود خواهند کرد. غافل از اینکه هیچ تدبیری نمی توانست از صمد برای پیروانش سرمشقی نسازد. در 9 شهریور 1347 او را مخفیانه به شهادت رساندند و جسم بی جانش را به آراز سپردند, چرا که به دلیل محبوبیت توده ایش از دستگیری و کشتن او بطور علنی هراس داشتند ,بدین گونه صمد با موجهای آراز (ارس) به دریا پیوست.
« چطور می توانیم فراموشت کنیم, تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی, به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم…»
از آثار صمد می توان به: داستانها, کند و کاو در مسائل تربیتی ایران, مثل ها و چیستانهای آذربایجانی و…اشاره کرد.
زندگی کوتاه «صمد» در یک نگاه:
1318: دوم تیر ماه, تولد
1325: ورود به دبستان 21 آذر
1328: انتقال به دبستان جاوید( تحصیل سال چهارم, پنجم و ششم دبستان)
1331: مهر ماه, ورود به دبیرستان تربیت تبریز
1332: احضار پدر و تذکر در مورد فعالیتهای او
1334: مهر ماه, ورود به دانشسرا
1335: انتشار روزنامه فکاهی «خنده» با همکاری بهروز دهقانی
1336: خردادماه, پایان دانشسرا و عزیمت به روستاهای آذربایجان جهت آموزگاری
1339: تحصیل در رشته زبان انگلیسی همزمان با تدریس
1339: اخطار اداره فرهنگ در مورد تحصیل همزمان با تدریس
1340: 6 اردیبهشت نوشتن «تلخون»
1341: 17 آذر, اخراج از دبیرستان و انتقال به دبستان
1342: چاپ کتاب «پاره پاره» ترجمه «خرابکار», نوشتن « اولدوز و کلاغ ها» و « کندوکاوی در مسایل تربیتی ایران» و همچنین نگارش « الفبا»
1343: تحت تعقیب قرار گرفتن بخاطر چاپ کتاب « پاره پاره» و حکم تعلیق از خدمت به مدت 6 ماه و نوشتن کتاب « انشاء ساده» و تبرئه در دادگاه تجدید نظر
1344: انتشار « مهد آزادی »
1345: جلد دوم « بولماجالار و قوشماجالار»
1346: انتشار « کچل کفتر باز» , « افسانه محبت» و « پسرک لبو فروش»
1347: انتشار « یک هلو هزار هلو» , « 24 ساعت در خواب و بیداری» , « کور اوغلو و کچل همزه» و « ماهی سیاه کوچولو»
و نهم شهریور پیوستن به ابدیت بوسیله موجهای رود ارس

و اما صمد بهرنگی ، تنها یک معلم ، نویسنده کودکان ، محقق درادبیات عامه ، یک انسان دوست عدالت طلب آزادیخواه نیست ، که علاوه بر همهء اینها ، یک ادیب برجسته است ! او توانسته است در زبانی به غیر از زبان مادری خویش ، آثاری خلق کند که هنوز که هنوز است ، مانند آنها در ادبیات کودکان ما وجود ندارد. او نویسنده ای صاحب سبک و زبان مخصوص به خود است. عمیقا قالبهای داستانی را می شناسد. در تطبیق قالب و موضوع و مضمون و زبان ، آگاهانه ، کارکرده و به راستی موق است . اگر توجه کنیم که او تنها بیست و نه سال زیسته است ، آنگاه درک خواهیم کرد که چرا این شخصیت ، حماسی و شگفت انگیز جلوه می کند. او اسطوره و نمونه ای برای درست زیستن ، انسان بودن ، تلاش کردن ، آموختن و مبارزه در راه اهداف بزرگ انسانی ست. صمد بهرنگی ، نمونهء عینی یک انسان والاست!
Əlişah Ərkı El Gölı
Göy Məscidı Şairlər Məzarı
Babək Qalası Saat Qabağı
Araz Çayı Kənduvan
Savalan Coşun Qala|
محمود افشار از بنیان گذاران مکتب پان فارسیسم در ایران ، گرچه تحصیل کرده کشور سوئیس بود اما زندگی مسالمت آمیز مردم کشور کوچکی با سه زبان رسمی و یک زبان منطقه ای ، تاثیری در تفکرات نژاد گرایانه وی نداشته و وی در توسعه افکار افراطی خود که از زمان رضاخان اغاز و به اوج خود رسید تا پایان عمر خود 1362 هجری شمسی همچنان می کوشید : ... من نمی گویم استعمال زبان تورکی را قدغن کنند که زحمتی برای مردم کنونی ایجاد شود ، ولی می خواهم آموزش فارسی را اجباری و مجانی و عمومی نمایند و وسائل این کار را فراهم آورند تا در ظرف سه سال یا زودتر همه مردم بدون استثنا هر دو زبان را بدانند. پس از آن کم کم و خود به خود کلمات فارسی به قدری در لهجه! تورکی داخل خواهد شدکه اقلا صدی شصت آن فارسی خواهد بود و دو زبان یکی خواهد شد ... اگر این سیاست فرهنگی!!! را دولت بپذیرد و ملت هم کمک نماید چه در آذربایجان و چه در سایر شهرستان ها ، برای من تردیدی نیست که بی هیچ زحمت و دردسری ، بی آنکه آذربایجانی ها احساس کرده باشند بعد از 50 سال به زبان فارسی ناحیه خودشان که باید آن را لهجه آذری! خواند صحبت خواهند کرد!!! |
|
در این مقاله از تبریز بعنوان پایتخت خاندانهای ترک ایلدنیزها ، آق قویونلوها و قره قویونلوها سخن خواهیم گفت . شمس الدین ایلدنیز والی آذربایجان در زمان حکمرانی دولت سلجوقیان ،دولت ایلدنیزها را بسال 1146 میلادی در تبریز پایه گذاری نمود . دولت ایلدنیزها که کنترل نخجوان و گنجه را نیز در دست داشتند در اواخر قرن سیزدهم بصورت دولتی قدرتمند در منطقه در آمدند . با این وجود آنها در سال 1225 میلادی مجبور شدند تا به دولت خوارزمشاهیان وابسته شوند . تبریز یکی از شهرهای مهم ترکها و مرکز فرهنگی بسیار غنی بحساب میآید . تبریز امروزه چهارمین شهر بزرگ ایران بشمار رفته و مرکز آذربایجان جنوبی است . تبریز در دامنه شمالی کوه سهند ، با ارتفاع 1748 متر از سطح دریا و درست وسط فاصله مابین دریای خزر و دریاچه ارومیه جای میگیرد . با تقسیم سرزمین آذربایجان بدو بخش شمالی و جنوبی بخش جنوبی آن به دو استان آذربایجان شرق و غربی تفکیک گردید . با فتح شهر از طرف طغرل بیگ خاقان سلجوقی تبریز بصورت شهری بزرگ در آمد . تبریز در سال 1230 توسط مغولها تسخیر شده و بعنوان پایتخت ایلخانیان مغول یکبار دیگر اهمیتش صد افزون گشت. تبریز بسال 1336 توسط جلایریها و در سال 1392 نیز توسط تیمور به تصرف درآمد.این شهر زیبا بعدها توسط قره قویونلوها ، آق قویونلوها و در سال 1500 میلادی نیز از طرف صفویان پایتخت اعلام گردید . تبریز در سال 1514 با نفوسی بالغ بر یک میلیون نفر یکی از پر جمعیت ترین شهرهای جهان بحساب میآمد .
بعد از جنگ چالدران بسال 1514 شهر توسط سلطان یاووز سلیم و بعد از در سالهای 1534 ،1535 و 1548 میلادی نیز توسط سلطان سلیمان عثمانی به تصرف در آمد . امپراطوری صفوی که خود نیز ترک بودند برای دور کردن پایتخت خود از مرز دولت عثمانی پایتخت را ابتدا به قزوین و سپس نیز به اصفهان تغییر مکان دادند .تبریز در بیست و یکم اکتبر سال 1603 میلادی توسط شاه عباس صفوی دوباره فتح گردید. در این دوره جمعیت تبریز بالغ بر پانصد هزار نفر تخمین زده میشود . تبریز بار دیگر بتاریخ سوم اوت سال 1725 توسط عثمانیان تسخیر گشته و مرکز ایالت گردید . مرکز آذربایجان جنوبی بتاریخ ژوئن سال 1730 میلادی دوباره از طرف نادر شاه افشار فتح شد .جمعیت شهر در سال 1825 قریب 250 هزار نفر حساب شده و مابین سالهای 1850 الی 1875 به 183 هزار نفر کاهش یافت . تبریز در سال 1915 میلادی 240 هزار نفر ، در سال 1925 میلادی 220 هزار نفر و در سال 1940 میلادی نیز 214 هزار نفر جمعیت داشته است . تبریز در سال 1950 نیز با 250 هزار نفر سومین شهر ایران بحساب میآمد .
تاریخ تبریز به 2800 سال قبل باز میگردد. نام تبریز در گذشته بعنوان قرارگاهی در ییلاق برای مهاجرین قید شده است . این شهر از سه هزار قبل بعنوان مسکن طوایف ترک بحساب میآمده است . خواجه بایرام حکمران قره قویونلو دولت خود را بسال 1365 در منطقه ای بوسعت ایران ، عراق ، شرق و جنوبشرقی آناطولی تاسیس نموده و تبریز را پایتخت خود قرار داد .قره محمد پسرش که بعد از بایرام حکمرانی را در اختیار گرفت ،خاندان آرتوک را شکست داده ونیروهای تیمور را متوقف ساخت .او بسال 1388 وارد تبریز شده و این شهر را پایتخت خود اعلام داشت .بعد از قره محمد قره یوسف بر سر قره قویونلوها جای گرفته و فتوحات بسیاری بدست آورد .در دوران حکمرانی پسران قره یوسف دولت مورد بحث ضعیف گشته و جهان شاه که بسال 1437 تکیه بر مسند قدرت زد دولتش را قدرت بخشید .جهان شاه در جنگی که با اوزون حسن در ماردین انجام داد شکست خورد .بعد از این شکست که بسال 1457 رخ داد قره قویونلوها توسط اوزون حسن تماما از بین رفند .جهانشاه با علاقه و توجه به عمران ،آبادانی و دادگستری شهر شهرت داشت .
او تبریز را بصورت شهر کارکنان دولت در آورده بود .جهانشاه در تبریز گؤک مسجد و مدرسه مظفریه را با سنگهای مرمرین و چینی های زیبا ساخت .در تبریز همچنین مدرسه و مسجدی وجود دارد که از طرف همسر جهانشاه ساخته شده است .دولت آق قویونلوها بسال 1398 تاسیس شده و بعلت انتسابشان به طایفه ترک بایندر این دولت بایندرها خوانده شدند .در ابتدا رهبری این دولت را تورعلی بیگ برعهده داشته و بعد از پسرش فخرالدین بیگ حکمران را بدست گرفت .بعد از این حکمرانان رهبری آق قویونلوها را اوزون حسن برعهده گرفت .اوزون حسن در مدتی کوتاه دولت آق قویونلوها را توسعه بخشیده و بر ایران ، عراق ، قفقاز و شرق ترکیه امروزی مستولی گشت . او تبریز را مرکز خود قرارداده و مبارزه با عثمانیان را آغاز نمود .اوزون حسن در جنگ تا سلطان محمد فاتح در اوتلوک بلی بسال 1473 مغلوب گشت .اوزون حسن سپس به تبریز بازگشته و فعالیتهای عمرانی را در پیش گرفت . آق قویونلوها در سال 1502 توسط دولت ترک صفویان از میان برداشته شدند . در دوران قاجارها تبریز بعنوان دومین شهر مهم کشور قبول میگشت .در زمان قاجارها شاهزاده نامزد حکمرانی در تبریز اقامت و تربیت میگشت .تبریز امروز با دو و نیم میلیون جمعیت خود جایگاه مهمی در میان شهرهای ترک جهان دارد .از میان اماکن تاریخی شهر مستوان به بنای ال گلی، گؤک مسجد و ارک علیشاه اشاره نمود. |
|
ana dilnin ehemiyyeti | ||
|
Çaylarının axarıni sevmişəm
Dağlarının vigarıni sevmişəm
Gül nəfəsli baharıni sevmişəm
Sənsən mənim eşqim sözüm dastanım
Fəxrim şanım doğma azərbaycanım
Qucağında kür araza qarışır
Evladların ayla gülə yaraşır
Şöhrətin dən min bir diyar danışır
Sənsən mənim eşqim sözüm dastanım
Fəxrim şanım doğma azərbaycanım
Bahar gəlib torpağına daşına
Mən vurğunam sənin gənclik yaşına
Evladınam qoy dolanım başına
Sənsən mənim eşqim sözüm dastanım
Fəxrim şanım doğma azərbaycanım
****************************************************************
Azərbaycan sənsən mənim ülviyyətim şan şöhrətim
Adin mənim öz adimdır sənsiz mənim nə qimətim
Azərbaycan azərbycan
Nəfəsimiz babəklərin səbirlərin gür nəfəsi
Mahnimizda yaşar bizim babaların adlım səsi
Azərbaycan azərbaycan
Biz tarixə sığınmadıq dünən varıq bu gün varıq
Biz dostluğa güvənərək gələcəgə addımlarıq
Azərbaycan azərbaycan
Azərbaycan mənim eşqim mənim andım mənim anam
Biz ikimiz bir torpağıq məndə sənin bir parçanam
Azərbaycan azərbaycan
**************************************************************************************
El bilirki sən mənim sən
Yurdum yuvam məskənim sən
Anam doğma vətənim sən
Azərbaycan azərbaycan
Dağlarının başi qardır
Ağ örpəgi bulutlardır
Oğlun qızın bəxtiyardır
Azərbaycan azərbaycan
*****************************************************************
Könlüm quşu qanad çalmaz sənsiz bir an azərbaycn
Xoş günlərin getmir müdam xəyalımdan azərbaycn
Vətən eşqi məktəbində can verməgi öyrənmişik
Ustadımız deyib heçdir vətənsiz can azərbaycn
Ya rəb nədir bir bu qədər ürəkləri qan etməgin
Qolu bağli qalacaqdır nəvaxtacan azərbaycn
Öladların nəvaxtadək türki-Vətən olacaqdır
Əl-ələ ver üsyan elə oyanoyan azərbaycn
Bəsdi fəraq odlarından kül ələndi başımıza
Dur ayağaya azad ol ya tamam yan azərbaycn
************************************************
Çox şirindir ana dilim qurban olum mən bu dilə
Dəniz kimi çağlayıram öz dilimdə söz yazanda
Hər an bu yorqun canıma can bağışlır ana dilim
Bir gülümdən min gül açır öz dilimdə söz yazanda
Çeşmələrdən axan su tək dum durudur ana dilim
Bulaq kimi qaynayıram öz dilimdə söz yazanda
Haq sel kimi dəryayə axıb yol tapacaqdır
Daş atmağınan kimsə oni döndərə bilməz
Dünyadə qaranlıqlar əgər birləşə bahəm
Bir xırdaca şəmin ışıqın söndürə bilməz
Yatan bəxtim səndə durub ürəgim sənlə vurub
Ana yurdum azərbaycan
Odlar yurdu azərbaycan
Dağ dərəvi günəş alsın qocan sağ dolansın
Qoca ölkəm azərbaycan
Daş bulağın axar qalsın səni atan qara tapsın
Yaşa yurdum azərbaycan
EI biIirki sən mənimsən
Yurdum yuvam məskənimsən
Anam doğma vətənimsən
Ayrılarmı könül candan
Azərbaycan Azərbaycan
Mən bir uşaq sən bir ana
Odur ki bağlıyam sana
Hansi səmtə hansi yana
Hey uçsamda yuvam sənsən
Elim günüm obam sənsən
Çalışaram gecə günüzəcək fikrim xəyalım ürək sözüm …… azərbaycan
Bu qanım − ətim sənlə dolub canım − varım sənə qurban …… azərbaycan
Təbriz
Dərk edə bilmirəm fələyin işin,
Su kəsmiş yolunu sönməz atəşin.
Ikiyə bölünmüş bir ürək düşün-
Gözləri yollarda qalmışam, Təbriz,
Yenə bulud kimi dolmuşam, Təbriz!
Öldürən həsrətə çox boyun əydim,
Közərən ümidlə qapını döydüm,
Bəlkə də bilmədən xətrinə dəydim-
Bəlkə övladını unutdun, Təbriz?!
Göynəyən yaramı qanatdın, Təbriz!
İstədim vüsaldan mən də pay alım,
Namərd qəsdə durdu, bağlandı yolum.
Səndə dustaq qaldı fikrim, xəyalım-
Yenə dincliyimi ovladın, Təbriz!
Bax, sənsiz nə çəkir övladın, Təbriz? !
Oyan, qəlbindəki qorxuları at,
Oğlun Cavidanı, Babəki oyat.
Bəxtindən küsəni sevməyir həyat-
Düşmən tapdağıdır yurdumuz, Təbriz!
Artır gündən-günə dərdimiz, Təbriz!
Səndə Xətayinin ölməz ruhu var,
Səndə Səttarxanın bitməz ahı var,
Səndə Şəhriyartək söz allahı var-
Bu dərdə dözməsin Savalan, Təbriz!
Nədir bu susqunluq, havalan, Təbriz!
Adın tarixlərdən silinməz izdir,
Sevgin ürəyimdə coşğun dənizdir.
Sənin kədərin də mənə əzizdir-
Dərdini şərbəttək içərəm, Təbriz!
Yolunda canımdan keçərəm, Təbriz!
ما آذربایجانی هستیم ، ترک هستیم یا آذری؟
ما ترک هستیم و در قسمتهای وسیعی از منطقه (ایران ، جمهوری آذربایجان ، ترکیه ، عراق ) به خصوص مرزهای تاریخی آذربایجان زندگی می کنیم ، اگر بخواهیم به ملت و هویت ملیمان اشاره کنیم باید بگوییم "ما ترک هستیم" و اگر بخواهیم به محل سکونت خود یا انشعاب و لهجه ترکی خود اشاره کنیم می توانیم بگوییم که" ما آذربایجانی هستیم" یا "ما ترک آذربایجانی هستیم". میدانیم که زبان اکثر ترکان ایران به خصوص ساکنین منطقه آذربایجان ترکی آذربایجانی است و درکنار آن ترکی ترکمنی و خراسانی و دیگر لهجه های ترکی نیز در ایران وجود دارد. لفظ آذری به دو معنی به کار می رود : 1- آذری به عنوان زبان باستانی جعلی 2- آذری به معنی خلاصه شده آذربایجانی. مصلحت آنست که به خاطر جلوگیری از سوء استفاده محافل شونیستی ، از استفاده لفظ آذری حتی به معنی دوم آن نیز خودداری کنیم. در این نوشته در بعضی موارد ملت ترک آذربایجانی به اختصار ملت آذربایجان نامیده شده است.
منیم آنا دیلیم-منیم كیملیگیم
پاسپورتوم-اؤزومه اؤز حاكیملیگیم.
منیم منلیگیمین فسونكارلیغی،
دانیشان كمالی،عاغلیدیر دیلیم.
ملّتین وارلیغی،یوردون وارلیغی،
سنین وارلیغینا باغلیدیر، دیلیم.
منی هم باباملا، همده نوه مله،
باغلاییب اوزانان تاریخ باغیمسان.
دونه نیم، صاباحیم، اوسته لیك هله،
منیم سؤز هنریم، سس بایراغیمسان.
سنسیز آدیم-حرام، وطنیم حرام،
انا سودو كیمی حلالیم، دیلیم.
هاردا سن وارسانساع اوردا من وارام،
ائی منیم اولدوزومع هلالیم دیلیم.
داشلاردان سوزولدون سن زامان-زامان
سویو صافلاشدیریر داشدان گئچمه سی.
یاراندی دوم دورو دامجی لاریندان،
بایاتی چشمه سی، داستان چشمه سی.
سوزو اؤز یرینه قویماق تَهرینی،
اوستادلار اؤیرتدی بیزه بیر به بیر.
سنین قدرتینی، سنین سحرینی،
گوستردی دونیایا فضولی، صابر.
منیم آنا دیلیم،معجزه سئحریم،
چپرلر داغیدار، قاپیلار قیرار،
بعضا بیر جه كلمه ن، اَن درین فیكرین ،
اوستونه نور سالیب، جلالاندیرار.
فرقینی بیلمه ییب آغدان، قارانین،
آدام وار بو دیلی یاد سایار بو گون.
دده سی بو دیلده جبهه یارانین،
اؤزو، اؤزگه دیلده بانلاییر بو گون.
هانسینی سؤیله ییم؟میسمی،دمیر می؟
یانلیز اؤز سسیله جینگیلده میر می؟
میس سسی بنزه مز دمیر سسینه،
اونلارین دیلیدیر اونلارین سسی.
بنزه مز بولبولون ترانه سینه،
قارغا قاریلتیسی، هوپ-هوپ نغمه سی.
نه یارپاق، نه كولك، نه مئتال ، نه قوش،
سس لنمیر، اوخومور اؤزگه دیلینده.
بس سنه نه دوشوب آی دیلی یانمیش،
یاد دیلده اؤتورسن اؤز منزلینده؟
ناموسدان بی خبر، وجداندان اوزاق،
وظیفه كورسوسو مرامدیر سنه.
وطنین دیلینی سئومه ین آلچاق،
وطنین چؤرگی حرام دیر سنه،
منیم منلیگیمین فسونكارلیغی،
دانیشان كمالی،عاغلیدیر دیلیم.
وطنین وارلیغی،خالقین وارلیغی،
سنین وارلیغینا باغلیدیر، دیلیم.













.jpg)
..jpg)
